تبليغاتX
Ace Of Heart

Ace Of Heart

چندی پیش در یکی از کامنت ها دوستی که برام فقط دورآدور آشناست نوشته بود :" هنوز هم به تو (یعنی من) زندگی کردن را می آموزد ..."

دلم می خواست پیشتر از اینها جوابی برات بنویسم اما سعی می کردم برعکس بیشتر اوقات صبورتر باشم ... زیاد بهت سرزدم و زیاد خوندم نوشته هات رو ...

دوست عزیزم شاید به من زندگی کردن رو یاد داد اما مردن رو نه .. ! به من گفت دروغ سخت نیست اما نگفت اشتباه است !

به من آموخت چگونه در مقابل نامردی نامردان سکوت کنم اما یاد نداد چطور نامردی کنم !

اما ...

اما تو به من یاد دادی چطور دروغ بگویم ...چطور نامردی کنم و چگونه فراموش کنم !

یاد دادی چگونه با جنگ فرسایشی پیروز میدان باشم و خط بطلانی بکشم بر روی عهد و پیمان ها !

تو می گویی هر کسی لیاقت ارزش دادن ندارد اما من می گویم نیم کیلو باش اما آدم باش !

تو می گویی من ناجی هستم اما من می گویم تو خودت قاتل منی !

تو می گویی خودت باش دوست من اما من می گویم " دست هایی که کمک می کنن مقدس تر از لبهایی هستن که دعا می کنن" مگه نه ؟

نمیدونم شاید جوُی که شما توش بزرگ شدی طوری هست که نه من حرفای تو رو میفهمم نه تو حرفای من رو !شاید هردو ما هدفمون یکی اما طرز گفتاریمون فرق داره ...

مثل مقایسه 2 جمله " با معرفت باش " و " معرفت هم خوب چیزیه رفیق" ! فرقی ندارند .. درسته؟

** ما مثل شما بلد نیستیم چطوری حرفامون رو خوشگل کنیم و بریزیم رو کاغذ یا مخ دیگران !!!! (؟)

اما حواست نبود هیچوقت نمیشه 2 تا نر و یک ماده یجا باشند !

نه ازت گلایه دارم نه شکایتی دارم  دوست خوبم !

اما ...

من شدم نخ سیگارت ... کام گرفتی ..پک زدی .... حواست نیست هوامو کام گرفتی !

حواست نیست رفیق !

پ.ن: کاش من هم رفیقی مثل تو داشتم که انقدر هوامو نگه میداشت !

+نوشته شده در 11 Sep 2010ساعت3:31توسط راميز | |

با تشکر از مردهایی که صبر و تحمل خوندن این نامه رو دارند !


پیاده از کنارت گذشتم، گفتی:" چندی خوشگله؟"؟
سواره از کنارت گذشتم، گفتی:" برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!"؟

در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود
در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود
زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی

در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من
در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی

در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو بلند گفتی:"زهرمار!"!؟
در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت، فحش خواهر و مادر بود

در پارک، به خاطر بودن تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم
نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده می دادی

من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی
مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!؟

تو ازدواج نكردي و به من گفتي زن گرفتن حماقت است
من ازدواج نكردم و به من گفتي ترشيده

عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی
عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد

من باید لباس هایت را بشویم و اتو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ
من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر

وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است
وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است
.
.
.
.
مردی به من نشان بده !

+نوشته شده در 4 Sep 2010ساعت22:11توسط راميز | |


گاهی از خودم می پرسم تصمیمات آنی چقدر بین ما فاصله انداخت و گاهی خودم را سرزنش می کنم که چقدر اشتباه کردم و حتی خودم جرات اینکه خودم را ببخشم را هم ندارم . شاید دلیل خوبی باشد که خودم را " نا بخشوده " صدا میزنم ...شاید تاوان اشتباهات گذشته ام را میدم با صدایی آرام به خود می گویم " این است عدالت زندگی" . هرگز نمی توانم بگویم مرا ببخش چون نام من نابخشوده است . من نماد گناه و هرزگی و سستی هستم . نمادی که افراد زیادی از دیدنش هراس دارند ! اما می توانم بخاطر نداشتن قلم , کلام زیبا از تو عذر خواهی کنم. دوست داشتم حرف های ناگفته ای که همیشه عذابم میدادند و باعث تلاطم ذهنی ام بودند را برایت خط به خط بنویسم یا دکلمه ای برایت درست کنم تا بفهمی بعضی چیزها آنگونه که تصورشان میکنی یا کردی , نیستند. زندگی من بیشتر شبیه بارانی است که نعمت می باشد اما باعث سیل ...

حالا که وقت رفتن نیست باید بروی ... دست و بالم بسته است ..نه می توانم خواهشت کنم نه بر سرت داد و فریاد کنم که بمانی ! اما ...

می خواهی بروی ؟؟

چه کنم تا بمانی ؟؟
هر چند به ....
می خواهم هر چه دلت می خواد باشد
می گویم مراقب خودت باش
و تو انگار هنوز پا به پای رفتن و ماندن
فکر می کنی می خواهم بروی
کاش از دلم خبر داشتی
.
نمی گویم خدانگهدار
و
تو می گویی دیر است
می گویی چون نگفته ای خدانگهدار می روم
.
لباس هایت را پوشیده ای
و من حتی به چشم هایت هم نگاه نمی کنم
نمی خواهم نا آرام ترکم کنی
می خواهم به سادگی پوشیدن یک کت باشد
بغضم را فرو می برم
نمی خواهم باز از آن فکرها کنی
از آن فکرهای ِ …ه
.
تو باز می گویی خدانگهدار
و از من باز هم سکوت
نمی گویم خدانگهدار شاید نروی
اما تو رفته ای…ه
.
من می مانم ُ شبی که نمی دانمش
اتاقی که بی عطرتت نفس گیر است
و چشمانی که می ماند به راه آمدنت …ه


+نوشته شده در 31 Aug 2010ساعت22:43توسط راميز | |


نگاهِ پر سرزنشم در آینه میگوید :

« همه یِ آرزوی با هم بودنمان ،
رویایِ افیونی بود که
آنقدر نشئه مان میکرد ،
تا معنایِ عشق را به تلخی همان مخدر ها زیر پوستمان حس کنیم.»


+نوشته شده در 7 Aug 2010ساعت22:41توسط راميز | |


خسته ام ؛
آمده بودم کلی حرف بنویسم. مثِ آدمهایی که وارد یک اتاق قدیمی میشوند و شروع میکنند به رفت و روب. یا تصمیم میگیرند بروند و تهِ صندوق خانه شان را مرتب کنند ؛ ناغافل چشمشان به دفتر چه ی خاطراتِ یک آدمی میافتد که روزی زمزمه های دوست داشتن را کنار گوشش میخواند !
چشمم به طراحی تو افتاد که لابه لایِ حرف های غبار گرفته ات مخفی شان کرده بودی. تاریخ و زیر نویسش را که دیدم ، دیگر حرفی برای گفتن نداشتم.
قول داده بودم قبل از ساعت سه و نیم بخوابم. اما پای رفتن نداشتم.

قربانت : پشه ای به نام یاسی

+نوشته شده در 15 Jun 2010ساعت6:4توسط راميز | |

کودک احساس من

آینه را بردار ..... بنگر !

همانی که در آینه می بینی روزگاری بزرگ میشود

قلب پاکش را بر آسمان جای میگذارد به زمین می آید

فتنه ها می انگیزد

 میشکند ...... شکسته میشود

دل میبندد .... خراب میشود

عشق میسازد ..... تباه میشود

میرود و سیاه میشود ......

کودک می شنید اراجیف مرا !!! ناگهان به خود آمد

آینه را شکست !

گفت : دیگر نمیبینم !

کودک تو همیشه میخواهد کودک بماند !!

خندیدم و گفتم ..... کاش میتوانست اینگونه باشد

راستش خیلی دوست دارم همون کودک با احساس و پاک باشم ...

 

 

کودکی همانند فرشته ایست که به موازات رشد پاها بالهایش تحلیل میرود



+نوشته شده در 7 May 2010ساعت13:33توسط راميز | |

 

 

نمیدونم از چی بگم؟ یا از کجا شروع کنم؟ اما میدونم که میخوام برای همیشه برم. برم جایی که تو نباشی.

دلم ازت شاکی شده, دلم می خواد داد بزنم به همه بگم با من بد کردی ...

تو بد کردی !! به من به خودت.

تو شکستی قلب کسی رو که عاشقت بود. تو دور کردی کسی رو که این همه دوست داشت.تو قلبم رو شکستی, تو من رو از خودت دور کردی.

به چه جرمی؟ به جرم اینکه دوست داشتم؟

ای کاش زبونم لال میشد و نمیگفتم دوست دارم. اما در عوض همیشه پیشم میموندی.اما به قول خودت آدم نمیتونه جلوی احساسات رو بگیره.

تو من رو دوست نداشتی و من دیر فهمیدم. من رو ببخش به خاطر همه رفتارام.به خاطر اینکه نخواسته ناراحتت کردم.من رو ببخش که باعث شدم به دروغ بهم بگی دوست دارم.

آره, من میفهمیدم ... همون لحظه که گفتی دوستت دارم ... فهمیدم.

من میدونم تو دروغگو نبودی و نیستی.

تو بخاطر اینکه دل منو نشکنی دروغ گفتی.

من رو بگو با اینکه میدونستم, اما واسه خودمون یه کلبه تو آسمونا میساختم.

آره, اینو نوشتم که تو بخونی و بفهمی که نه بابا من اونقدرها هم که فکرشو میکردی ....

چرا باهام اینکارو کردی؟

خیانت رو میگم عزیزم...

ببینم تو اصلا میدونی خیانت چیه؟

خیانت بدترین واژه برای عاشقاست. برای دل شکسته هاست.

همیشه از واژه خیانت میترسیدم اما سرم اومد.

راست میگن که از هرچی بدت بیاد , سرت میاد.

تو اشکهای من رو تو شبهایی که بی تو گذشت ندیدی؟

تو که همین بلا سرت اومده بود...نباید بهتر از همه درکم میکردی؟

تو بغض شکستمو تو اون شبها ...؟

بهت حق میدم !!! من کنارت نبودم ..دستام تو دستات نبود.

من رو حس نمیکردی.

آره!! تو حق داری گلم.

حق داری کسی رو انتخاب کنی که کنارت باشه, گرمی دستاشو هروقت خواستی بتونی حس کنی.

تو با اینکه به من بد کردی... پا روی قلبم گذاشتی , اما من از تو متنفر نیستم.

راستش تو زندگیم هیچوقت دلم نخواسته از کسی متنفر بشم.

اصلا از تو هم گلایه ندارم.

نه از تو نه از خدا... این رسم زمونست ... زمونه بیوفا شده ,  اصلا تقصیر تو نیست که رفتی با یکی دیگه.

تقصیر تو نیست که اینقدر نا مهربون شدی همش تقصیر زمونست.

میدونی چیه؟ هنوز باورم نمیشه با من اینکارو کردی. باورم نشده...

سختته آخه !!! با کسی که این همه عاشقش بودی یه دفعه بهت خبر میدن بابا کجای کاری با تو که هیچی با دیگرون هم قول و قرار گذاشته !!!

اما من اصلا از تو شاکی نیستم. این رو میذارم به حساب رسم زمونه.

با این وجود برات آرزوی خوشبختی میکنم.

آرزو میکنم به همه آرزوهای نرسیدت برسی عزیزم.

اما میخوام از ته ته قلبم بگم :

دلم رو شکستی , دلت رو نمیشکنم , اما کاشکی یه روزی , یه جایی  به روز من بیوفتی که اونوقت بفهمی چی کشیدم.

می خوام دیگه خداحافظی کنم.

مواظب خودت باشیا.

امیدوارم بتونم فراموشت کنم. از خدا میخوام که کمکم کنه.

آخه من جز خدا کسی رو ندارم که ؟

به خدا میگم ... خدا جونم من پشیمونم که عاشق شدم , من رو ببخش.

به خاطر اینکه باعث شدم یه نفر به خاطر من دروغ بگه.

ببخشم خدا جونم.

 

(خدا نگهدار واسه همیشه )

 

 

 

+نوشته شده در 10 Mar 2010ساعت12:13توسط راميز | |

تو را یار غار خود می پنداشتم، اما همه دانستند که تو مردش نیستی به جز خودم.

یار من باشی و عمدا دل مرا بشکنی؟

یار من باشی و با غرور و تکبر مرا برانی از خویش؟

یار من جلوی چشمان مبهوت من، از پسران دیگر مینویسد؟

یار من احساسات مرا به سخره می گیرد؟

ریدم به اون عشقی که منو تا حدی پایین آورد که از تو بخوام که منو ببخشی، بی آن که گناهی مرتکب شده باشم....فقط برای این که دلم تاب نداشت فردا باشد و تو یارش نباشی....

حالا می فهمم که "بگذار هرآنچه از دست رفتنی است، از دست برود" یعنی چه.

من با تو تمام شعرهای اندوهناک دنیا بودم. تمام گریه های بی دلیل بودم. تمام دل های له له شده....تمام غرورهای پرپر شده....

ببین این جای دنیا زنی هست که هر چه قدر دلم می خواهد می توانم بگویم که دوستش دارم و حالش از من به هم نمی خورد... ( ؟ )

ببین پرنسس زندگی من به همه حرفهای من گوش می دهد و طلبکار من نیست، حرفهایی که تو گفتی همه اش ک*شعر است و بس. ( ؟ )

ببین تمام مهربانیم را می توانم ببخشم و پرنسس زندگی ام من فکر نمی کند که حتما یک چیزی کم دارم و عیب و ایرادی در وجودم هست.

آنقدر از دست داده ام تو را، که خوابهای من پر از گریه و التماس است همیشه....

آنقدر نداشته امت، حتی وقتی که در دستانت بودم، که باور نمی کنم دختری هم بتواند کسی را دوست داشته باشد ...

آنقدر غرورم را شکسته ای، که یک دختر نرمال در تخیل ام، پرنسس زندگی من می شود. فقط برای آن که تو خیلی گ* بودی و همه بهتر از تو هستند برای من. همین.

آنقدر فرصت ندادی که خودم باشم برایت....

آنقدر نخواستی ام....

کاش یه روز بفهمی که تو از احترام متقابل، شعور، بلوغ فکری، رابطه سالم، دوست داشتن، علاقه و مهربانی بی منت، یک سر سوزن هم نمی فهمی.

آنقدر دروغ گفته ای که حتی خودت نیز دروغ شده ای,  این را من نمی گویم ... خود خودت می گویی .. با کارهایت با حرف هایت با نوشته هایت با تعداد دفعاتی که آی دی مسنجرت و حتی بلاگت را تغییر داده ای ... تو خودت هم نمیدانی از چه چیز و از چه کسی فرار میکنی .. شاید آن خودت باشی ..شاید خودت نیز به این پی برده ای که چقدر بی معرفت هستی و دوست داری از خودت دوری کنی !

تو می گویی من بدم .. تو میگویی من دروغم ... تو که خوب بودی,  تو که پر بودی از پاکی چرا نتوانستی بخاطر دوست داشتنی که ادعایش میکردی از تقصیرات من بگذری ؟ مگر روزی که اعترافت را شنیدم من از تو بریدم ؟ تو را از خودم دور کردم؟ نهی ات کردم ؟ گفتم عشق من آنقدر بزرگ است که برای هردویمان کافیست !

اما تو ...

حالا برو در مقابل چشمان من از پسرانی بنویس که ادعا میکنی ساخته تخیلاتت هستند ... دوست داشتی همبسترشان باش و یا اگر دوست داشتی جمله ای که به من گفتی را برای خودت تکرار کن ; " آنقدر تو نسبت به من بی اعتنا هستی که حتی دوستانم نیز در کامنت های چه خصوصی چه غیر خصوصی به این پی برده اند".

از قدیم گفتند دندونی رو که درد میکنه باید از ته کشید ... 



پی نوشت : ( ؟ ) به قول خودت و خودم ساخته های تخیلات خودم هست گرچه من می گویم تو آنقدر از دروغ پر هستی که توهم را با تخیل اشتباه گرفته ای

+نوشته شده در 8 Mar 2010ساعت23:43توسط راميز | |

دلم واسه اونی تنگ شده که بهم زندگی کردن رو یاد داد ....

بهش میگفتم : بیا تا برایت بگویم چه اندازه  تنهایی من بزرگ هست ...

بهش میگفتم : هنوز سر حرفم وایستادم


باور کن دلم برای تک درخت کوچه سبز انتظار تنگ شده , همونی که عشق رو به رنگ قرمز عادت داد.

یاسی عزیز ,

روزهای بی تو بودن میگذرد اما به سختی ...

+نوشته شده در 28 Feb 2010ساعت19:56توسط راميز | |

نشد یه قصری بسازم پنجرهاش ابی باشه
نشد یه قصری بسازم پنجرهاش ابی باشه
من باشم و اون باشه و یک شب مهتابی باشه
نشد یه جا بمونه و آخر بشه ماله خودم
حتی یه بار یادش نموند ماه و روز تولدم
با همه التماس من نشد دیگه نره سفر
شعرام بجز اون روی هر دیوونه ای گذاشت اثر
نشد برم بغل بغل واسش شقایق بچینم
نه این که من نخوام برم نزاشت گلهارو ببینم
نشد همه دعا کنن همیشه اون باشه پیشم
یکی میگفت خواب دیده که اون گفته عاشقش میشم
اما نشد ، اما نشد قسمت ما یه لحظه ی روشن و خوش
پیغام واسش فرستادم بیا بازم منو بکش
نسد که نشکنه بازم این چینی شکستنی
هیچ جای دنیا ندیدم هیچ جای دنیا ندیدم
عجب چشای روشنی
باور نکرد یه موژشو به صدتا دریا نمیدم
یه تار مو خواستم نداد گفت به تو دنیا نمیدم
راست میگه هر چی اون بگه راست میگه هر چی اون بگه
من کجا و دیوونگی
چه جوری به حرفش گوش کنم
اون گفت بچسب به زندگی
خلاصه آخرش نشد ما گل سرخ رو بو کنیم
اون گفت برو که بتونیم خوب حفظ آبرو کنیم
نشد یه بار برسم به آرزوهای محال
یه خاطره مونده برام با یه سبد میوه کال
نشد منم واسه یه بار به آرزوهام برسم
گذشته کار از کارمون
دیر شده به خدا قسم
نشد به موقع این کویر ابری بشه بارون بگیره
نشد خودش آینه که هست بیاد و شمعدون بگیره
نشد بپاچم زیر پاش عطر گل محمدی
نشد بهم جواب بده
حتی بهم بگه بدی
نشد دوست دارم بگه
به من که نه به دیگری
نشد یه بارم رد بشه
از روی شعرا سرسری
نشد یه کاری بکنه
که بدونم دوستم داره
آتیش گرفتم و یه بار
نگام نکرد بگه آره
نشد یه بار حرف بزنه
نزاره پای سرنوشت
نشد یه شب نگم خدا الهی که بره بهشت
نشد بشه یه بار واسش یه فال حافظ نگیرم
نشد تو رویاهام براش روزی هزار بار نمیرم
نشد بره
نشد نره
نشد بخواد
نشد بیاد
نشد ولی
شاید بشه
واسم دعا کنید
زیاد
از شما پنهون نکنم
یه حرفهایی بهم زده
گفته همین روزا میاد
اما هنوز نیومده
قصه داره تموم میشه
مثل تموم قصه ها
فقط واسم دعا کنید
اول خدا بعدا شما
قصه داره تموم میشه
مثل تموم قصه ها
فقط واسم دعا کنید
اول خدا بعدا شما 

+نوشته شده در 14 Feb 2010ساعت0:59توسط راميز | |