وقتی مُردی،
اگه خواستی گریه کنی،
پنجره رو باز بذار
تا هم اشکات زودتر خشک بشه
هم یادت نیافته که تو قبری...
تو میمیری، بعد فراموش میکنی، بعد فراموش میشی، بعد دور میشی. اما من تمام این مدت موهاتو به هم گره میزنم و با اونایی که میریزین زمین، برا خودم گردنبند درست میکنم...
من اعدام میشم و تو قبل از اینکه کامل فراموشم کنی، میمیری. من تمام طول این ماه ( آذر) رو برات آهنگ خالی میذارم. وقتی حس میکنم داره خوابت میگیره، صداشو زیاد میکنم و تو لبخندت عریضتر میشه. همهی آدمای باهوش مهربونترن. اما لبخندای تو رو فقط میشه ازشون آویزون شد و تاب خورد. بعد با اون اضافههاش که همیشه تصنعیان، یه گردنبند ساخت تا همه فکر کنن که قضیه یه دو نقطه پرانتزه...
تو دورتر میشی و من با همهی حماقتهام یه کمند میسازم و پرت میکنمش به سمت تو. حماقتهای من هیچوقت زمین نمیریزن , برا همینه که حدس میزنی که من حتی نسبت به خودم خودخواهم. از نزدیکترین پل مرتفع در دسترس آویزونت میکنم تا شجاع باقی بمونی. تو شجاع میشی و من حماقتم رو میکنم نگین گردنبندهات...
تو میمیری بعد همهی موهات رو شبا میذاری زیر بالشت تا من حتی بهشون دست هم نزنم. من اونقدر نگات میکنم تا قبل از مردن، همهی موهات بچسبن به بالش. تو میمیری و من شبا تو خواب، موهام اندازهی موهای تو میشه. درست تا همونجایی که همیشه یادت میره تو آینه تقریب بزنیش...
همهی مترسکها رو میکنیم بیرون و خودمون دوتایی ادای مزرعه رو در مییاریم. من میشم مترسک؛ تو میشی کلاغ. من تا صبح پاهامو جفت میکنم و دستامو تا جایی که میتونم باز نگه میدارم. تو تکیه میدی به پنجره و هر از گاهی قهوه میخوری. صبح که میشه، من پردهها رو محکم میبیندم و ادامهی صلیب رو تو تخت میکشم. صدای همزدن قهوهت با منقارت، یه جور شب به خیر اجباریِ دمِصبحه...
شببهخیر میگم و میخوابم. تو بیدار میمونی و منتظر میشینی تا شب، بهخیر شه.
شببهخیر میگم و بیدار میمونم تا شببهخیر بگی. خوابت میبره و من، مثل همیشه، از ترس اینکه بیدار شی و شبت بهخیر نشده باشه، قدم میزنم. قبل از اینکه شب رو بهخیر کنم، خوابم میبره.
شببهخیر میگم و تو در بیداری مطلق شببهخیر میگی. چشامو بسته نگه میدارم و شببهخیرم رو تکرار میکنم. خوابت میبره و من سعی میکنم شب رو همچنان بهخیر نگه دارم.
شب میشه و بدون شببهخیر گفتن، میخوابیم. بیدار میشی و سعی میکنی شببهخیر بگی اما هرچی میگردی کلید لامپ اتاق رو پیدا نمیکنی. دستت رو میگیرم و با اینکه دستم به کلید میرسه، شببهخیر میگم. تا صبح بیدار میمونیم و سعی میکنیم شببهخیر رو دقیقاً قبل از خواب بگیم. آفتاب که میزنه، با چشمای بسته، به هوای اینکه اون یکی لامپو روشن کرده، شببهخیر میگیم.
همیشه برای شببهخیر گفتن، خیلی دیره...خیلی
این متن برای توئه تویی که بهم زندگی بخشیدی و خودت اعدامم کردی مثل همون رفیقی که اولین سیگار رو بهت میده مثل همون کسی که اولین سیلی رو بهت می زنه و مثل همون احساسی که برای اولین بار حسش میکنی و باعث تپش قلبت میشه ...تو همونی..اما دیگه نیستی..نه تو دیگه خودت نیستی شاید هستی و من کور شدم..دنیا چقدر تاریکه...کور شدم؟...شاید باید بخوابم ...خیلی خسته ام ... خیلی...
آخرین نفس هام و فقط اسم تو بر سر زبونمه... اسمی که فراموش نمیشه حتی تو قبر با منه....حتی اگر این آخرین نوشته من در این وبلاگ باشه
خداحافظ همگی...دیگه up نمیشم...بای



