تبليغاتX
<-دوست دارم ها->

 

حرف آخر...تو میمیری 
((قصه تو من و مرگ))

وقتی مُردی،
اگه خواستی گریه کنی،
پنجره رو باز بذار
تا هم اشکات زودتر خشک بشه
هم یادت نیافته که تو قبری...

تو می‌میری، بعد فراموش می‌کنی، بعد فراموش می‌شی، بعد دور می‌شی. اما من تمام این مدت موهات‌و به هم گره می‌زنم و با اونایی که می‌ریزین زمین، برا خودم گردنبند درست می‌کنم...
من اعدام می‌شم و تو قبل از این‌که کامل فراموش‌م کنی، می‌میری. من تمام طول این ماه ( آذر) رو برات آهنگ خالی می‌ذارم. وقتی حس می‌کنم داره خوابت می‌گیره، صداش‌و زیاد می‌کنم و تو لب‌خندت عریض‌تر می‌شه. همه‌ی آدمای باهوش مهربون‌ترن. اما لب‌خندای تو رو فقط می‌شه ازشون آویزون شد و تاب خورد. بعد با اون اضافه‌هاش که همیشه تصنعی‌ان، یه گردنبند ساخت تا همه فکر کنن که قضیه یه دو نقطه پرانتزه...
تو دورتر می‌شی و من با همه‌ی حماقت‌هام یه کمند می‌سازم و پرت می‌کنم‌ش به سمت تو. حماقت‌های من هیچ‌وقت زمین نمی‌ریزن , برا همینه که حدس می‌زنی که من حتی نسبت به خودم‌ خودخواهم. از نزدیک‌ترین پل مرتفع در دسترس آویزون‌ت می‌کنم تا شجاع باقی بمونی. تو شجاع می‌شی و من حماقت‌م رو می‌کنم نگین گردنبندهات...


تو میمیری بعد همه‌ی موهات رو شبا می‌ذاری زیر بالشت تا من حتی به‌شون دست هم نزنم. من اون‌قدر نگات می‌کنم تا قبل از مردن، همه‌ی موهات بچسبن به بالش. تو می‌میری و من شبا تو خواب، موهام اندازه‌ی موهای تو می‌شه. درست تا همون‌جایی که همیشه یادت می‌ره تو آینه تقریب بزنیش...


همه‌ی مترسک‌ها رو می‌کنیم بیرون و خودمون دوتایی ادای مزرعه رو در می‌یاریم. من می‌شم مترسک؛ تو می‌شی کلاغ. من تا صبح پاهام‌و جفت می‌کنم و دست‌ام‌و تا جایی که می‌تونم باز نگه می‌دارم. تو تکیه می‌دی به پنجره و هر از گاهی قهوه می‌خوری. صبح که می‌شه، من پرده‌ها رو محکم می‌بیندم و ادامه‌ی صلیب رو تو تخت می‌کشم. صدای هم‌زدن قهوه‌ت با منقارت، یه جور شب به خیر اجباریِ دمِ‌صبح‌ه...


شب‌به‌خیر می‌گم و می‌خوابم. تو بیدار می‌مونی و منتظر می‌شینی تا شب، به‌خیر شه.
شب‌به‌خیر می‌گم و بیدار می‌مونم تا شب‌به‌خیر بگی. خوابت می‌بره و من، مثل همیشه، از ترس این‌که بیدار شی و شب‌ت به‌خیر نشده باشه، قدم می‌زنم. قبل از این‌که شب رو به‌خیر کنم، خوابم می‌بره.
شب‌به‌خیر می‌گم و تو در بیداری مطلق شب‌به‌خیر می‌گی. چشام‌و بسته نگه می‌دارم و شب‌به‌خیرم رو تکرار می‌کنم. خوابت می‌بره و من سعی می‌کنم شب رو هم‌چنان به‌خیر نگه دارم.
شب می‌شه و بدون شب‌به‌خیر گفتن، می‌خوابیم. بیدار می‌شی و سعی می‌کنی شب‌به‌خیر بگی اما هرچی می‌گردی کلید لامپ اتاق رو پیدا نمی‌کنی. دست‌ت رو می‌گیرم و با این‌که دستم به کلید می‌رسه، شب‌به‌خیر می‌گم. تا صبح بیدار می‌مونیم و سعی می‌کنیم شب‌به‌خیر رو دقیقاً قبل از خواب بگیم. آفتاب که می‌زنه، با چشمای بسته، به هوای این‌که اون یکی لامپ‌و روشن کرده، شب‌به‌خیر می‌گیم.
همیشه برای شب‌به‌خیر گفتن، خیلی دیره...خیلی

این متن برای توئه تویی که بهم زندگی بخشیدی و خودت اعدامم کردی مثل همون رفیقی که اولین سیگار رو بهت میده مثل همون کسی که اولین سیلی رو بهت می زنه و مثل همون احساسی که برای اولین بار حسش میکنی و باعث تپش قلبت میشه ...تو همونی..اما دیگه نیستی..نه تو دیگه خودت نیستی شاید هستی و من کور شدم..دنیا چقدر تاریکه...کور شدم؟...شاید باید بخوابم ...خیلی خسته ام ... خیلی...

آخرین نفس هام و فقط اسم تو بر سر زبونمه... اسمی که فراموش نمیشه حتی تو قبر با منه....حتی اگر این آخرین نوشته من در این وبلاگ باشه

خداحافظ همگی...دیگه up نمیشم...بای

|+|
نوشته شده توسط راميز در سه شنبه 20 آذر1386 و ساعت 23:7
گویا باید رفت... 
ساعت ۲.۳۰ بعد از ظهر

برام خیلی جالبه الان درست حدود ۵ سال از وبلاگ نویسیم میگذره یه چیز جالبی که هست با اینکه آمار ویلاگ نویسان ایرانی شاید از اون موقع تا حالا ۵ سال میگذره اما دیگه وبلاگها اون محتوای قبلیشون رو ندارند..شاید دازن ولی دیگه کسی نای سر زدن و خوندن مطالبش رو نداره و یک نظر کوچولو نمیتونه بزاره .. وبلاگنویسی هم مثل چت شده بعضی افراد که حتی از این صنعت هم برای ارتباط با جنس مخالفشون استفاده میکنند...بطور مثال یارو میره تو یک وبلاگ که نویسندش خانوم هست و تمام تلاشش رو میکنه تا بتونه از این فرد که یه جورایی دلش زخم برداشته و رو به نویسندگی آورده ( منظورم بلاگ های عاشقانه هست ) تا بتونه با این خانوم ارتباط برقرار کنه و یا بتونه ایدی یاهوش رو ازش بگیره و .....

وبلاگ هم مثل چت دیگه حرمت قبلیش رو از دست داده ... نمیخوام بگم من قدیمی هستم و یکطرفه به قضیه نگاه میکنم اما خودمونیم یکم دقت کنید میفهمید حرفام واقعیت دارند...

و کاری جز افسوس خورردن نمیتونیم بکنیم....

شایدم منم مثل نوشته های قدیمی دیگه خواننده ندارم و باید مثل همون نوشته ها به آرشیو برم ..نمیدونم

موفق باشید..

|+|
نوشته شده توسط راميز در پنجشنبه 3 آبان1386 و ساعت 14:31
مهتاب 
مهتاب ... .

در زير

نور رقصان مهتاب

ديدمت خرامان

ميروي به سويي ...

خواستمت چيزي گويم ،

صدايت كردم و

آمدم بسويت ...

شنيدي ،

ايستادي ،

ديدي ،

اما رفتي ...

باز صدايت كردم و

دويدم بسويت ،

اما تو رفته بودي ...

مي انديشم ... :

روياي شيريني بود

امدنت و رفتنت ...

 

آمدي و رفتي ... باز مثل خوابي شيرين ، كه تنها نامي ميماند در پس خاطره مانده از حضورت ... شايد همان سفر كرده باشي كه در فقايت سرودم : سفر بسلامت باد را ...

 

نميدانم ... ميداني كه نميدانم در پس چرخه روزگار و تعويض گردش ايام ، چه نهفته است و چه نامي در صفحه روزشمار زندگاني حك ميگردد ... كاش ميدانستي و ميگفتي تا بدانم ...

 

و چنين شد كه باز گفتم ، شايد اين بار در دلم ، كه انقدر فغان كردم كه ديگر حوصله اي جاري نيست براي شنيدنش ...

 

ميشنوي ... ؟ صدايي مي ايد ... شايد تو را فرياد ميزند ...
|+|
نوشته شده توسط راميز در دوشنبه 30 مهر1386 و ساعت 20:39
 

"  زندگی..!!"

گاهگاهی به خودم می گویم :  زندگی آسان نیست

                                      زندگی پر شده از تلخی ها

                                      زندگی خالی خالیست پر از خالی ها

 

گاهگاهی دوستان می گویند:  زندگی شاخه نباتیست که حافظ دارد

                                     زندگی فصل بهاریست که هردم دوسه تا شاخه پرازگل دارد

                                     زندگی آب حیاتیست که انسان دارد

 

مادرم می گوید:             زندگی چیزی نیست توچرا سخت گرفتی آنرا؟

                                زندگی پروازیست میبرد پیش خدا روح تو را؟

 

 

دگری می گوید:           زندگی آزادیست

                               زندگی یک بازیست

 

 و من سرگردان ، مانده ام در گرو یک معنا

                       زندگی چیست...؟!...

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با دوست عزیزم نیلو قرار گذاشتیم یک مطلب در مورد زندگی بنویسیم و بعد مقایسه کنیم نوشته هامونو

شاید حرفام بچه گونه باشه اما عقل من به چشمه ....قلم من مینویسه:

زندگی چیزی نیست که سر طاقچه عادت از یاد من و تو برود.

زندگی یعنی هدف یعنی دیدن جهان از ورای مادیات
یعنی کار، تلاش، یعنی جنگیدن برای امروز و ساختن فردا.
یعنی عشق، تفاهم، با هم بودن.
یعنی لذت بردن... یعنی بی خیال زندگی بودن.
زندگی یعنی دیدن ،شنیدن، یعنی نفس کشیدن.
یعنی فکر کردن، محاسبه ی امروز دیروز فردا.
یعنی پول، ثروت،خوشبختی!؟
یعنی زیبایی، شهرت، مقام.
زندگی یعنی مهر، گذشت و فداکاری.
یعنی دوست داشتن ،دوست داشته شدن یعنی کمک.
یعنی نظریه‌ی نسبیت ...
زندگی یعنی چیدن یک میز شام ...
زندگی شستن یک بشقاب است
زندگی یعنی کنکور،مدرک تحصیلی.
یعنی ماشین،خانه مستقل،...مایکروویو... .
یعنی....

زندگی ضرب زمان در ضربان دل ما.

* زندگی، چیزی که هر روز بیشتر و بیشتر معنای واقعیش را از دست می دهد و ما نظاره گریم.

نیلو عزیز باید زندگی کرد چون هنوز زندگی ادامه داره.. هنوز زمین میچرخه و هنوز ستاره ها چشمک میزنن...

آیا مشکلات زندگی تو بدتر از مشکلات زندگی این پسر بچه تو عکس هست؟؟؟

|+|
نوشته شده توسط راميز در سه شنبه 26 تیر1386 و ساعت 23:21
آپ شدم 
آپ شدم ...مطلب پایینی بخون نظر بده
|+|
نوشته شده توسط راميز در پنجشنبه 21 تیر1386 و ساعت 9:47
 
میخوام یه مقدار از خودم بگم از خودمو این جامعه ای که توش زندگی میکنم ...یه پسر ۲۲ ساله با ۱۸۷ قد و ۶۸ کیلو وزن ...لاغر و احساساتی ولی مغرور...عاشق آهنگهای پرشین رپ مثله هیچ کس ..زد بازی و Emziper هستم ......مارك مورد علاقم هم در مورد لباس Nike هست..ميشه گفت نايك باز هستم ...بزار برم سر اصل مطلب:

بعضي وقتا ميخوام از ايران مخصوصا از تبريز با اين جو مزخرفش با آدماي عقده ايش فرار كنم برم يه جاي دور يه جايي كه هيچكي نباشه بشينم گريه كنم ولي شايد بهم بگي مگه بچه اي ..نه عزيز بچه نيستم حتي اگه خواستي بگو مرد نيستم ولي يه روز تو هم به حال و روزگار من ميوفتي مطمئن باش ...جونيمون به گند كشيده شد ...نه خوشي نه تفريحي ...تورو خدا بهم نگو درستو ادامه بده كاري به اين كارا نداشته باش اينارو كسي داره بهت ميگه كه خودش دانشجو هستش ....بزار يه دقيقه هم كه شده به واقعيت ها بدون شرط ها نيگاه كنم ...بريزم اين حرفاي تو سينمو تو اين جمله ها تو اين كلمه ها ... تويي كه داري همه اين ها رو ميخوني بدون شايد يه روز دل تو هم مثله من بگيره ولي اون روز تو هم بيا اينجا با من درد دل كن ...تا كي با چشماي بسته زندگي كنيم ...بيشترين تفريح دخترا و پسرا الان دختر بازيو پسر بازيه..عشقه ...ولي من نميگم اينها نباشه ولي يه كم بخودمون بياييم ...تا حالا شده بدون استرس با دوست پسرت يا دوست دخترت بري بيرون بگردي؟ خداييش شده بدون هيچ استرسي به دوست دخترت يا دوست پسرت بگي دوست دارو تا آخرش با تو هستم ؟...نگو چه ربطي داره ...ميدوني واسه چي نتونستي ؟چون از آيندت خبر نداري و نميدوني چي قراره اتفاق بيوفته

اگر حرفامو خوندي..اگه به دلت نشست ..تو هم حرف دلت رو بهم بگو ...بگو كه اشتباه ميكنم يا نه...اصلا چشماتو ببند و فقط 5 دقيقه به حرفام فكر كن ...بعد تو هم بنويس ..حرفاي دلت رو بريز تو جمله هايي كه اينجا مينيويسي ....

فداي تك تك جوونهاي ايروني  ....راميز

|+|
نوشته شده توسط راميز در پنجشنبه 21 تیر1386 و ساعت 7:41
این منم؟ 
ساعت ۵.۳۰ صبح

هنوز بیدارم دارم به یک چیزیز فکر می کنم اما

خودمم نمی دونم به چی... انگار یه چیزی فکرم رو مشغول کرده

رفتم یک چایی آوردم ...سیگارم رو روشن می کنم

یادم میوفته یکی از بچه ها تو نظرات گفته بود لینکشو بزارم

این کار رو میکنم

بعضی وقتها برام یک سوال پیش میاد که ما آدما چرا به چیزایی که میدونیم

نمیتونیم برسیم فکر میکنیم....واقعا شاید بخاطر این باشه که آدمی به چیزی به نام

معجزه اعتقاد داره  

ولی نه ... من که اینو می دونم پس چرا من هم جز این آدما هستم؟

آهنگ یار دبستانی من رو دارم گوش می دم...روی تکرار هست

 فکر کنم

۲  و ۳ بار هست که داره می خونه...

صدای گنجیشک ها از پنجره بازم به گوشم میرسه...

چقدر راحتن...

دیگه حس میکنم دارم نقش یک جسد رو بازی میکنم

۲۲ سالم شد ولی باز هیچی

پس کو اون چیزایی که وقتی بچه بودیم برامون از جوونی تعریف می کردن؟

یا شاید هم مشکل از منه...

انگار دیگه نوشته هام هم برای کسی اهمیتی نداره..

بعضی وقت ها میشه یاد دوستای قدیمی میوفتم...الان دیگه هیچ خبری ازشون ندارم

تنها چیزی که یادم هست خاطراته

مثلا یک دوست به اسم نگار داشتم آهنگ مسعود فردمنش رو دوست داشت

به یاد اونم که شده الان همون آهنگ رو باز می کنم گوش میدم.....

کاش

کاش میشد دوباره به عقب برگشت...

کاش میشد دوستای قبلی رو میتونستم یه جوری پیدا کنم

چه دورانی بود ....

چاییم داره سرد میشه...ولی از دلم نمیاد از این فکرا بیرون بیام

فکر دلتنگی....

آزار دهدس ولی شیرین ..

۲ سال از نوشتن من تو این قفس گذشت...چه زود

بعضی وقتها چه زود دیر میشه

(آهنگ : یادم بمون یه وقت نرم ز یادت.....)

تا حالا فکرشو کردی چه خوب میشه برگردی؟

برگردی به دوران بچه گیت...از دنیا خبر نداشتی

کسی چپ نیگات میکرد میرفتی به مامانت می گفتی..

یاد اولین باری که با یه دختر سر تلفون صحبت کردم افتادم...خندم میگیره

تمامه بدنم می لرزید

اما درست ۷ سال از اون موقع میگذره

بهتره برم یه دوشی بگیرم...

ساعت ۵.۴۵

تا بعد ...

خدا نگهدار

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من همش ميخوام برم يه جاي دور
يه جايي كه گم بشم
يه جاي سوت و كور يه جاي بي عبور
من دلم پر از سواله پره از حرفاي تازه
من ميخوام دا د بزنم آره ديگه ميخوام
امشب خدا رو فرياد بزنم.

|+|
نوشته شده توسط راميز در پنجشنبه 21 تیر1386 و ساعت 5:37
 
بابا بی خیال دیگه ناز کردنم حدی داره
ما که رفتیم بعد ما تازه میدونی کی دوست داره

بابا بی خیال دیگه ناز کردنم حدی داره
ما که رفتیم بعد ما تازه میدونی کی دوست داره
روتو کم کن دیگه تحفه هم که نیستی به خدا
روتو کم کن دیگه تحفه هم که نیستی به خدا
تمومش کن عفه هات و بس کن این همه ادا
مگه ما چی کم گذاشتیم ازو مرام و معرفت
که تو اینجور با ما بد تا می کنی ای بی معرفت
راستش و بخوای دیگه خسته شدم رک بگمت
راستش و بخوای دیگه خسته شدم رک بگمت
به دلم نشسته بودی گندیدی بریدمت
به خدا عشقی که ذلت بیاره کشکه عزیز
جون هر چی مرده دیگه اینقدر آبرو نریز
گفته بودم نفسی برام میرم تا آخرش
نفسی که حرمتم رو بگیره می برمش

دیگه اون دنیای؛ دیگه اون دنیا پر رنگ و چلچراغت نمی خوام
واسه رو کم کنیتم شده سراغت نمیام
قاطی کردم بد رقم می خوام که قیدت بزنم
می خوام این دندون عاریه رو از ته بکنم

عشقی که ما پیشیم بی شیله پیله صادقه
همه مردم میدونند که مشکی انده عاشقه
بابا بی خیال، بی خیال، بی خیال
|+|
نوشته شده توسط راميز در شنبه 16 تیر1386 و ساعت 18:21
 
مي رسد روزي كه روزها ، بي من سر كني
 
مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني
 
مي رسد روزي كه روزها، بي من، كنار قبر من
 
شعرهاي كهنه ام را مو به مو از بر كني

|+|
نوشته شده توسط راميز در شنبه 16 تیر1386 و ساعت 13:55
سکوت 
 
یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی؟
صبح تا نیمه شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی !
راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست
یا خدایی است که از روز ازل پنهان است؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 

همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد

................................................................................................

چرا باید وقتی یه چیزی رو از دستش میدیم بعد دلمون تنگ بشه واسش

چرا تا چیزی کنار ماست وجودش رو احساس نمیکنیم..حتما باید بذاریم نباشه که نبودش رو احساس کنیم.

|+|
نوشته شده توسط راميز در شنبه 16 تیر1386 و ساعت 3:43